تبليغاتX
سیاه مشق

سیاه مشق

مرگ با تو دست و پنجه نرم می کند

زندگی نیز

سیگاری که بر لب داری بی هوا می شکند

و آه

بغض همیشگی را ندارد

همه تنهایت گذاشته اند

سازی که کوک کرده ای ساز همیشگی نیست

قهوه ای که می خوری دیگر تلخ نیست

از کوچه هر روز عبور می کنی

                                      هیچ آدمی آشنا نیست

هیچکس به اندازه خودت تنها نیست

خانه ات آشنا نیست

آینه نیز تو را دیگر نشان نمی دهد

شاید

        مرگ دارد با تو دست و پنجه نرم می کند

شاید

        زندگی

با خود می گویی شاید اشتباه کرده ام

اما اشتباهت هم همیشگی نیست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 تیر1388ساعت 13:23  توسط سمیه نظیفی  | 

به سایت سعید مدرس یه سر بزنید. هم کلیپ های قشنگی می سازه
و هم ترانه های خوبی رو کار می کنه و هم صدای خوبی داره.

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 14:51  توسط سمیه نظیفی  | 

اخوان می گوید:

 

هی فلانی

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده کوچک

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد

+ نوشته شده در  شنبه 6 مهر1387ساعت 16:26  توسط سمیه نظیفی  | 

هم زمان با تایپیدن این مطلب توی سایت www.jamesnachtwey.com هستم.

یه سری بزنید. عکس های شاهکار عکاس مشهور «جیمز نچوی» که حتی چند تا شون به چشم آشنا می یان رو ببینید. خیلی بیشتر از ارزش دیدن رو دارن.

 

شاهکار جدیدم نیومدن و آپ نشدنه. چی کار کنم یه وقته که وقت نمی کنم. یه مرخصی اجباری این توفیق رو به من داد.

تسلیت به خاطر ارتحال شاعر توانای ایران «قیصر امین پور»

یه همکاری می گفت «شاد باشید».

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 17:41  توسط سمیه نظیفی  | 

سلام

ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است.

عید همه مبارک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 فروردین1386ساعت 1:32  توسط سمیه نظیفی  | 

۱

با نام خدا شروع می کنم

۲

اگر می خواید گلی خانم رو پیدا کنید روی اسمش کلیک کنید

۳

با اینکه دیر شده اما بازی یلدا شروع می شود

اول

یه روز با یکی از پسرخاله هام یه شاپرک رو گرفتیم. من دست و پاشو و بال هاش رو با هزار زور و زحمت نگه داشتم. پسرخالم سر شاپرک بدبخت رو با نخ خیاطی مامانش بست. بعد ولش کردیم. طفلک تا می خواست پرواز کنه و به یه جایی برسه به نخ خیاطی سفید گیر می کرد و از یه طرف دیگه شروع می کرد البته ما جنایتکارهای بدی نبودیم. یه موقع هایی دنبالش می رفتیم و بعد وا می ایستادیم که براش تنوع باشه!!

دوم

با دو تا از پسرخاله های دیگه ام رد مورچه هایی رو که توی حیاط خونه ما بودن، گرفتیم. نقشه مون رو مثل فیلما خیلی سرّی کشیدیم و بعد هر کدوممون دنبال یه کاری رفتیم. پسرخاله بزرگه که زورش بیشتر بود وایساد کشیک داد تا مامان اینا نبینن. من رفتم دنبال نفتی که توی چراغ نفتی دکوری پشت پنجره بود. پسرخاله کوچیکه هم کبریت آورد. بعد نفت رو ریختیم توی خونه دشمن!!!! (مورچه ها) و آتیش زدیم و برگشتیم به وطن!!!! (بیرون از حیاط که مسلماً می شه توی خونه) و بعد مثل بچه های خوب نشستیم و بعد از چند دقیقه رفتیم دنبال یه بازی.

سوم

خونه ما دو طبقه بود. طبقه پایین خونه ما بود و طبقه بالا مامان بزرگم و بابابزرگم و البته دایی ام که هنوز ازدواج نکرده بود. مامانم و خاله ام که خونه ما مهمون بود رفتند بالا پیش مامان بزرگم و یه عالمه هویج و بادمجان و سبزیجات دیگه گرفته بودن و گذاشته بودن خونه ما که درست یادم نمی آد که می خواستن ترشی درست کنن یا  هر چی دیگه. اما یادمه که من شیشه میز گرد وسط اتاق مهمونی مون رو برداشتم و رفتم توش قایم شدم و چند تا مهمات!!!! (هویج و بادمجان و سیب زمینی و...) برداشتم و با  دو دشمن خودم (پسرخاله های گرامی که اکثراً با هم همبازی بودیم) می جنگیدم که بعد از چند دقیقه مبارزه یک دفعه که از سنگرم (میز عزیز اتاق مهمونی که اکثراً اسباب بازی ما بود) بیرون اومدم و دیدم که یه بادمجان کاشته شد پای چشمم و بعد از اون یک هفته یا شاید هم کمتر یا بیشتر اون بادمجان پای چشمم بود و هر دفعه دشمن گرامی که این بلا را سر من آورده بود، من را می دید می گفت که خوب بادمجانی پای چشمت کاشتم ها!!!!!!!

چهارم

اینو کلی می گم: من تخصص در پیدا کردن انواع هله هوله هایی که مامانم و مامان بزرگم قایم می کردند داشتم و همیشه یه ناخنک به هم شون می زدم. الآن هم دلم برای کاکائوها و لواشک ها و قره قروت های قایم شده مامان بزرگم تنگ شده.

پنجم

اینو خیلی ها می دونن ولی خیلی خنده داره. روز تولد من بود و همون خاله ام خونه ما بود. مامان بزرگم برای من و اون دو تا پسرخاله ام که هم سن و سال بودیم سه تا بادکنک آورد. از اون بادکنک کوچیکا که باید خودتو بکشی تا بتونی بادش کنی، اونم تو اون سن کم. پدر بزرگوار من هم که ماشاالله بزنم به تخته هیکلی و با وزن زیاد. تولد گرفتیم و کیک خوردیم و خوش گذروندیم. بادکنک دو تا پسرخاله هام ترکید و فقط موند بادکنک من که انگار همه بهش چشم داشتن که خیلی خوب نگهش داشتم. من هم که تریپ معرفت. با هم تصمیم گرفتیم که بترکونیمش که دیگه هیچ کدوممون بادکنک نداشته باشیم و همه مثل هم باشیم. هیچ کس از قرار ما خبر نداشت. خودمونو کشتیم تا بادکنک رو یه جور بتروکنیم که هیچ کس نفهمه، نشد. آخر تصمیم گرفتیم یه کار جدید بکنیم. بادکنک رو گذاشتیم زیر در جعبه کیک تولد من. به بابام هی گفتیم اگر تو بری روی این جعبه فکر می کنی چه صدایی می یاد. بابام هی خندید. خلاصه کلی التماس کردیم و بابام رو بردیم روی در جعبه کیک و بعد از صدای وحشتناکی که ازش در اومد دیدیم که بابام نشسته روی زمین و از خنده دیگه نمی دونه چی کار کنه. حالا فهمیدین در جعبه کیک چه صدایی می ده؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 9:8  توسط سمیه نظیفی  | 

۱

از همین تریبون اعلام می کنم من دروغگو نیستم. گلی خانم آدرس وبلاگش عوض شده و در اسرع وقت می نویسمش.

 

۲

یه موقع هایی می فهمم که عاشق هم می شم گرچه این رو بقیه اصلاْ ممکنه که درک نکنن. یه موقع هایی هم می فهمم که دلتنگ هم می شم  گرچه امروز فهمیدم که بقیه هم ممکنه که دلتنگ من هم بشن. راستی چه حالی می ده اگه بعد از مدتی یه دوست سراغتو بگیره.

 

۳

یه تیکه از یه شعر دیگه:

گرم یاد آوری یا نه

                  من از یادت نمی کاهم

                                          تو را من چشم در راهم

 

۴

به طور مستقیم از زرین تشکر می کنم چون خیلی باحاله. وبلاگ روزهای نارنجی یادتون نره.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 دی1385ساعت 0:52  توسط سمیه نظیفی  | 

نمی دونم این روزهایی که می گذره واقعیت داره؟!

شاید خواب می بینم، ولی انگار همین چند روز پیش بود که با زرین می رفتیم از پایین افطاری می گرفتیم. انگار همین چند روز پیش بود که سر افطاری اوردن، سر چایی اوردن، سر آب جوش ریختن دعوا می کردیم و هر کدوم گردن اون یکی می انداختیم، بعد اگه یکی از روی حس خیرخواهی بلند می شد و می گفت من امروز می رم آب جوش می یارم اون یکی هم می گفت پس من هم می رم افطاری می گیرم یا نه بذار من برم آب جوش بیارم. چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده.

دیگه شاید برنگرده.

امروز که روزنامه هیچ خبری نبود. فقط چند نفر از تحریریه و بقیه همه فنی بودن که داشتن افطاری می خوردن. شاید برای دلتنگی هم دیگه دیر شده باشه.

یعنی دیگه کسی نیست که بتونه اون روزا رو برگردونه.

یه نفر امروز بهم گفت خدا همه جا هست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مهر1385ساعت 20:6  توسط سمیه نظیفی  | 

امروز اومدم تا به همه عید نیمه شعبان رو تبریک بگم. هر چند که امروز برای من اصلا روز خوبی نبود اما امیدوارم برای همه شما هر روز خوب باشه.

عید همگی مبارک.

 

می خوام به گلی خانم هم ایجاد وبلاگ جدیدشون رو تبریک بگم، چون نتونستم براشون پیغام بذارم.

البته هر چند توی پیوندهام می شه پیداش کرد ولی آدرس وبلاگ گلی خانم اینه.

تبریک

تبریک

تبریک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 19:41  توسط سمیه نظیفی  | 

شاید این مطلب خیلی خوشایند نباشه، اما حرف دله، راجع به بهشت زهرا.

 

۱. روی هر ذره خاکی که پا می گذاری، به خودت می گی شاید همین ذره خاک روی مزار ابدی من باش. روی هر سنگی که پا می گذاری به خودت می گی من هم یه روز مثل اینا دفن می شم و یه نفر می یاد روی سنگ قبرم راه می ره و می گه من هم یه روزی می میرم.

 

۲. قطعه هنرمندان، قطعه شلوغی بود. می تونم بگم از همه جا شلوغ تر.

مزار پوپک گلدره، پر از گل و ۲ تا اون طرف تر مزار منوچهر نوذری، پر از جاهای پا. مزار محمدعلی فردین هم از گل تزئین شده بود. مزار جعفر بزرگی هنوز به سنگ قبر جدید مزین نشده بود و مزار بقیه هنرمندان هم به انواع هنرها تزئین شده بود. خیلی ها می گفتند پوپک یک راست رفت تو بهشت!

 

۳. قطعه شماره ۱ قطعه ای ساکت و خلوت، اکثراْ با سنگ های قدیمی و گاهی شکسته، گاهی سوخته. به طوری که حتی بعضی ها اسمشون به سختی خوانده می شد. توی اون محوطه که قطعه های شماره ۱ تا ۶ کنار هم دیده می شد، درخت های کاج بلندی دیده می شد که به طور کامل سایه انداخته بودند. اکثر کسانی که فوت شده بودند زنها و بچه ها بودند.

 

۴. از کنار قطعه شهدا که رد شدیم، مادرم گفت : «دلم می خواد برم اونجا چون یک شهید هست که با اینکه مزارش همیشه خشک خشکه ولی همیشه بوی گلاب می ده و اگر بهش دست بزنی، دستت بوی گلاب می گیره. بهش می گن محمد گلابی.»

 

۵. از کنار غسالخانه که رد می شی، صدای شیون بیش از هر چیز به گوش می رسه. شیون! آیا فایده ای هم داره؟ و بعد....

+ نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385ساعت 18:18  توسط سمیه نظیفی  |