۱
با نام خدا شروع می کنم
۲
اگر می خواید گلی خانم رو پیدا کنید روی اسمش کلیک کنید
۳
با اینکه دیر شده اما بازی یلدا شروع می شود
اول
یه روز با یکی از پسرخاله هام یه شاپرک رو گرفتیم. من دست و پاشو و بال هاش رو با هزار زور و زحمت نگه داشتم. پسرخالم سر شاپرک بدبخت رو با نخ خیاطی مامانش بست. بعد ولش کردیم. طفلک تا می خواست پرواز کنه و به یه جایی برسه به نخ خیاطی سفید گیر می کرد و از یه طرف دیگه شروع می کرد البته ما جنایتکارهای بدی نبودیم. یه موقع هایی دنبالش می رفتیم و بعد وا می ایستادیم که براش تنوع باشه!!
دوم
با دو تا از پسرخاله های دیگه ام رد مورچه هایی رو که توی حیاط خونه ما بودن، گرفتیم. نقشه مون رو مثل فیلما خیلی سرّی کشیدیم و بعد هر کدوممون دنبال یه کاری رفتیم. پسرخاله بزرگه که زورش بیشتر بود وایساد کشیک داد تا مامان اینا نبینن. من رفتم دنبال نفتی که توی چراغ نفتی دکوری پشت پنجره بود. پسرخاله کوچیکه هم کبریت آورد. بعد نفت رو ریختیم توی خونه دشمن!!!! (مورچه ها) و آتیش زدیم و برگشتیم به وطن!!!! (بیرون از حیاط که مسلماً می شه توی خونه) و بعد مثل بچه های خوب نشستیم و بعد از چند دقیقه رفتیم دنبال یه بازی.
سوم
خونه ما دو طبقه بود. طبقه پایین خونه ما بود و طبقه بالا مامان بزرگم و بابابزرگم و البته دایی ام که هنوز ازدواج نکرده بود. مامانم و خاله ام که خونه ما مهمون بود رفتند بالا پیش مامان بزرگم و یه عالمه هویج و بادمجان و سبزیجات دیگه گرفته بودن و گذاشته بودن خونه ما که درست یادم نمی آد که می خواستن ترشی درست کنن یا هر چی دیگه. اما یادمه که من شیشه میز گرد وسط اتاق مهمونی مون رو برداشتم و رفتم توش قایم شدم و چند تا مهمات!!!! (هویج و بادمجان و سیب زمینی و...) برداشتم و با دو دشمن خودم (پسرخاله های گرامی که اکثراً با هم همبازی بودیم) می جنگیدم که بعد از چند دقیقه مبارزه یک دفعه که از سنگرم (میز عزیز اتاق مهمونی که اکثراً اسباب بازی ما بود) بیرون اومدم و دیدم که یه بادمجان کاشته شد پای چشمم و بعد از اون یک هفته یا شاید هم کمتر یا بیشتر اون بادمجان پای چشمم بود و هر دفعه دشمن گرامی که این بلا را سر من آورده بود، من را می دید می گفت که خوب بادمجانی پای چشمت کاشتم ها!!!!!!!
چهارم
اینو کلی می گم: من تخصص در پیدا کردن انواع هله هوله هایی که مامانم و مامان بزرگم قایم می کردند داشتم و همیشه یه ناخنک به هم شون می زدم. الآن هم دلم برای کاکائوها و لواشک ها و قره قروت های قایم شده مامان بزرگم تنگ شده.
پنجم
اینو خیلی ها می دونن ولی خیلی خنده داره. روز تولد من بود و همون خاله ام خونه ما بود. مامان بزرگم برای من و اون دو تا پسرخاله ام که هم سن و سال بودیم سه تا بادکنک آورد. از اون بادکنک کوچیکا که باید خودتو بکشی تا بتونی بادش کنی، اونم تو اون سن کم. پدر بزرگوار من هم که ماشاالله بزنم به تخته هیکلی و با وزن زیاد. تولد گرفتیم و کیک خوردیم و خوش گذروندیم. بادکنک دو تا پسرخاله هام ترکید و فقط موند بادکنک من که انگار همه بهش چشم داشتن که خیلی خوب نگهش داشتم. من هم که تریپ معرفت. با هم تصمیم گرفتیم که بترکونیمش که دیگه هیچ کدوممون بادکنک نداشته باشیم و همه مثل هم باشیم. هیچ کس از قرار ما خبر نداشت. خودمونو کشتیم تا بادکنک رو یه جور بتروکنیم که هیچ کس نفهمه، نشد. آخر تصمیم گرفتیم یه کار جدید بکنیم. بادکنک رو گذاشتیم زیر در جعبه کیک تولد من. به بابام هی گفتیم اگر تو بری روی این جعبه فکر می کنی چه صدایی می یاد. بابام هی خندید. خلاصه کلی التماس کردیم و بابام رو بردیم روی در جعبه کیک و بعد از صدای وحشتناکی که ازش در اومد دیدیم که بابام نشسته روی زمین و از خنده دیگه نمی دونه چی کار کنه. حالا فهمیدین در جعبه کیک چه صدایی می ده؟